X
تبلیغات
روز هایی که بر من میرود

روز هایی که بر من میرود

چشمهارابایدشست

من آدم نشونه ها هستم

قویا ایمان دارم باید خوب دید.....خوب شنید

امشب به یکی ازخواننده هاقول دادم درمورد تاثیرشرایط زندگی روی موفقیت یا عدم موفقیت بنویسم...خب راستش توذهنم پستی رو که میخواستم بنویسم آماده کرده بودم....میخواستم از خیلی چیزا بگم...ازخودم...از جنگ ..ازآوارگی...ازوقتایی که داشتن یه کتاب کمک درسی شیمی برام آرزو بود....ازون روزایی که باخودمون فکرمیکردیم یعنی میشه یروز اونقدرپولدارباشیم که بتونیم کلی شلغم بخوریم؟!!!!!!!یعنی میشه یروزی بیاد که بجز نون وپنیروچایی صبحانه بتونیم عصراهم برای عصرونه پنیرداشته باشیم؟!!!!

کره وخامه که دیگه رویا بود....اینایی که میگم شاید الان خیلی خنده دار بنظر برسه اما برای ما تواونروزا حسرت بود.....سال سوم دبیرستان میخواستم دروس اختصاصی رو برای کنکور بخونم...چهارتادرس که هرکدومش ۹۰۰تومن بود یعنی کلا ۳۶۰۰تومن میشد...مادرم گردنبندش رو که تنها طلایی بود که داشت فروخت....همون سال حقوق دانشگاه آزادقبول شدم ولی واسه رزرو جا تاسال بعد پول نداشتیم...

مانمیتونستیم کلاس زبان بریم..کلاسای ورزشی بریم....تومدرسه نمیتونستیم یه ساندویچ کامل از بوفه بخریم...هفته ای یکبار یه نصف ساندویچ....

ماهیچ وقت نمیتونستیم اونقدرمیوه داشته باشیم که طرف میوه رو روی میز بذاریم وهرکی هرچی دوست داره بخوره

هروقت میوه توخونه بود مادرم برامون توبشقاب هرکی سهش رومیذاشت که بخوره...

راستش من وخواهرام هنوزم وقتی خونه ی مادرم بریم(باوجوداینکه الان خداروشکر توخونشون وفورنعمته) منتظرمیشیم تامادرم سهم مارو توبشقاب بذاره ومابخوریم

هیچکدوم ازینا باعث خجالت وشرمساری من نیست...

این شرایط خیلی از هم دهه ایهای منه...جنگ فقط شهید وجانباز نیست....جنگ فقط خرابی خونه هانیست...جنگ فقط همون ۸سال نبوده...آثارش هنوزم تو زندگی خیلی ازماهست

توپستهای قبلیم نوشتم که من خودم انتخاب کردم که باقی راهم رو چطور ادامه بدم

برام مهم بود که باکسی ازدواج کنم که برام ارزش واحترام قایل باشه ودرعین حال روزیکه بچه دارمیشم بچه ام حسرتهای منو نداشته باشه

من دختر بیعرضه ای نبودم....۱۷سالم بودکه شروع کردم به کارکردن.....ماهی ۳۰۰۰۰تومن حقوقم بود....وماهی ۷۰۰۰تومن اجاره ی سوییتی بود که تو خیابون برقان کرج اجاره کرده بودم

بنابراین حتی اگه باهمسرجان سابق هم ازدواج نمیکردم بازم بلدبودم گلیمم رو ازآب بکشم

یه دوستی داشتم که میگفت آدم باید گل یه کاری رو داشته باشه......من ذاتا قوی وجسورم..از ریسک نمیترسم...حتی اگه اشتباهی بکنم تاوانش وعواقبش رو میپذیرم

حسرت خوردن...گناه درجازدن...جلونرفتن....ناکامی....اینا فقط کلمه هستن..ماییم که بهشون جون میدیم...

ماییم که اونارو بارمیکنیم رودوش خودمون

کوله پشتیمون رو خودمون پرمیکنیم

ازدواج کردم ورفتم تو یک قصر...اما اسیربودم....نمیتونستم خودم باشم...جداشدم وازنو شروع کردم.....من نه مهریه گرفتم..نه نفقه ....جهیزیه ای هم نبرده بودم که بخوام برگردونم...چندتاتیکه وسیله همسرجان سابق بهم داد که یکسال نشده بهش برگردوندم

من تاهمین لحظه که این پست رو میویسم هرگز حتی یک ریال اضافه ترازحقوقم ازهمسرجا نسابق نگرفتم....من از ۱۷سالگی از پدرم هم پولی نگرفتم.....

مردی که درزندگی من وبامنه منوسفرمیبره....برام خرید میکنه...حواسش به خواسته هام هست...خیلی وقتا فقط یه مسیج میده که فلان قدرپول به حسابت ریختم.....

اما میدونه که اگه همینها هم نباشه من میتونم باحقوقم خوب زندگی کنم.....

این جربزه وجنم خودمه که زندگیم رو به اینجا رسونده...من ازین زندگی راضیم..خیلی راضیم

چون همون دوران سخت بمن یادداده باکوچکترین چیز هم میشه شادبود...میشه زحمت کشید وموفق شد حتی تواین مملکتی که برای خیلی چیزا ارزش قایل نیست

واما اون نشونه ای که گفتم...شبکه ge*mیه برنامه ای داره بنام x *fac*tor

امشب یه زن ۴۰ساله اومد که بخونه....وقتی که ازخودش میگفت بخودم گفتم این همون نشونه است

گفت توسی سالگی کسی واردزندگیم شد که بهم میگفت توبرای خوانندگی پیری!!!!!تواستعدادنداری!!!!ومن باورکردم!!!!!!....استیسی وقتی روی صحنه رفت جمعیتی نزدیک به ۵۰۰۰نفر به افتخارصدای زیباش ایستادن ودست زدن.....

این زن یجایی فهمید باید خودش رو نشون بده...یجایی تصمیم گر فت خودش رو محک بزنه...فهمید که باید ریسک کنه...باید بره دنبال رویاش...سختیهاش رو کشید اما نتیجه اش رو دید

یادتون نره:خوب ببینید...خوب بشنوید...شایدراههای زیادی برای پیشرفت جلوی روی شماست اما شما با بی اعتنایی از کنارش رد میشین

 

یکی از خواننده هام این کامنت رو برای من گذاشته:

من همیشه می گفتما ولی کسی باور نمی کرد
خوشگلی هم مال شما مرفهینه البته بی دردش رو نگفتم چون اونقدر ها هم بی درد نیستی
حتما الان هم با توجه به همون حاضر جوابیت و اینکه همیشه یه جواب تو استینت داری می خوای بگی واسه رسیدن به رفاه تلاش کردی.. اما قبول کن که حامی قرص و محکمی مثل همسر سابق داشتی
اینایی که گفتی مطمئنن تو وسع من یکی که نیست اینه که ما چروکیده و پیر میشیم و شما هم هی گل از گلتون میشکفه
گارد نگیر لطفا این هم یه کامنت نه یه متلک یا تیکه یا چیزی شبیه اینا

خواننده ی عزیزم...مرفه بودن ایراد نیست..اشکال نیست..باعث شرمساری نیست.....بارها گفتم من یه زندگی ساده دارم درمرکز شهر....یه خونه ۶۰متری باوسایلی که خیلی ازشماتوخونه دارین...اما من ترجیح میدم به زیبایی وسلامتم برسه تااینکه مثلا دوتا النگوم رو بکنم ۴تا....من کارمیکنم وزحمت میکشم...چه کسی بهترازخودم برای استفاده ازدسترنجم.....اگه تووسع شمانیست که چنین کاری بکنی خب این تقصیرمن نیست....شرایط زندگی هرکسی مخصوص خودشه...من یادگرفتم وقتی که دارم لذت ببرم...اما وقتی ندارم حسرت نخورم

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1392 ساعت 21:21 توسط بیتا |


شاه من

اون روزا که جنگ بود وما تومرزی ترین شهرایران باصدای آژیرقرمزوسفید صبح رو به شب وشب رو به صبح میرسوندیم

اون روزا که نیمه شب با صدای آژیر باید پله  هارو دوتایکی میکردیم تابه زیرزمین خونه برسیم...

وقتی که تو تاریکی شب وقطع برق چونه ی خواهرم به دیوار سیمانی راه پله ی زیرزمین کشیده میشد وتا صبح هیچکس نمیفهمید که تمام صورت بچه غرق خونه

وقتی تو خیابون پایینی خونه تواون نونوایی تافتونی موشک فرود اومد....

پدرم لحاف مخمل زرشکی منو(که هنوزم دارمش)ازپله ها باخودش پایین میکشید وفکرمیکرد دستای منه

تهران که زلزله اومد(سال ۶۸یا۶۹!!)

دبیرستانی بودم ...فکرکنم وقت امتحانابود

اوایل تابستون یاشایدم آخرای بهار...

هواگرم بود که مامیرفتیم وروپشت بوم میخوابیدیم.....نزدیکای صبح بود....

چیزی که توخاطرمه جیغ ودادمردم بود....ومن فقط پدرم رو میدیدم که پتوی من وصحرا دستش بود وروپله هامیکشید....به گمونش دستای ماتودستش بود..نه گوشه ی پتو


دلم برای خوش تیپ ترین وشیک پوشترین مرددنیا تنگ شده

مردی که در ۶۵سالگی هنوزم جین میپوشه باکتونی...بدون عطروادکلن جایی نمیره....

مردی که تمام آرزوی جوونیش رو توشهرش جاگذاشت تا بچه هاش رو از جنگ سالم بدرببره

روزت مبارک پدر

اون لحاف زرشکی بایکی اززیباترین ملحفه های ترک کاور شده وتوکمد یه گوشه کزکرده

اونم مثل من دلتنگ همون وقتاست که ماهها نون خالی میخوردیم...ملحفه ی ترک وایرانی نمیشناختیم....پتوی رویال وگلبافتی درکارنبود.... ولی دلمون به قدرت نگاه تو گرم  بود

 

بعدانوشت:اینجا یادتون نره.......

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1392 ساعت 13:38 توسط بیتا |


ماجرای من ومعشوق مراپایان نیست

می ترسم ازین نسیم بی پروا

                                          گرباتنم اینچنین درآمیزد

                                                                 ترسم که زپیکرم میان جمع

                                                                                             عطرعلف فشرده برخیزد

                             

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1392 ساعت 16:32 توسط بیتا |


بدون شرح

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1392 ساعت 15:45 توسط بیتا |


انت×خا×بات بدون تقلب!!!!!

اگه بنظرتون تواین مدت نوشته های من چیزی داشته برای بهترشدن حالتون...زندگیتون..روابطتون....

اگه با خوندن دست نوشته های من...چه وقت غم...چه شادی حس کردین

من هم یکی هستم مثل شما...

پس لطفا به  اینجاسری بزنین

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1392 ساعت 23:10 توسط بیتا |


بردم از یادم!!!!!

شدیدا  حالت سرما خوردگی دارم ... شایدهم آلرژی باشه ...... تنم کوفته است وانگار یه کتک مفصل خوردم...آبریزش بینی...سردرد....وعطسه های بی وقفه

یادش بخیر زن عموم میگفت انگار یه شکم منو کوبیدن!!!!!!

از ساعت ۴ونیم عصر تا ۹وده دقیقه شب خوابیدم...گوشیم رو همیشه رو سایلنت میذارم...تلفن خونه رو هم از پریز میکشم....

بیدارکه شدم بچه غول زنگ زده بود وچندتاهم تماس کاری

از یه شماره هم سه بار تماس داشتم...شماره خیلی برام آشناست...دوباره بهش نگاه میکنم...اوهوم...شماره رو میشناسم

کسی که یروزی براش جون میدادم...همون آدمی که برای اولین بار عشق رو باهاش تجربه کردم ورابطه ی بااون اونقدر بهم درد داد که بافرحناز وکلاسهاش آشناشدم ومسیر زندگیم بطور کامل عوض شد

نمیدونم چرا زنگ زده....شاید دلتنگ شده ..شاید یه کاری داشته...شاید...شاید

ولی قسمت جالب ماجرا واکنش وعکس العمل خودمه...یوقتی یروزی من جونمو میدادم که صدای این آدم رو بشنوم...یه میسیج برام بفرسته...ولی حالا فقط مثل باقی تماسهای ازدست رفته بهش نگاه میکنم

همیشه بهش میگفتم بذار اگه به هردلیلی یروزی ازهم جداشدیم بازهم باهم دوست بمونیم...اگه یجایی همدیگرو دیدیم...اگه باهم کاری داشتیم حتی اگه بعنوان دوتادوست باکلی خاطرات مشترک دلتنگ هم شدیم بتونیم باهم حرف بزنیم

وپاسخش همیشه این بود که:من یاصفرم یاصد!!!!!

یاباهم میمیونیم یااگه جداشدیم هرگز دلم نمیخواد دیگه خبری از هم داشته باشیم....

از شما چه پنهون اون بخش شیطون وجودم خیلی حال کرد....اصلا ذوق مرگ شدم

نه بخاطر تماسش.....که بارها به حمیده وبچه غول گفتم اگه این آدم حتی پشت درآپارتمان باشه وفقط با کمی خم کردن سرم بتونم ببینمش حتی حاضرنیستم اینکارو بکنم...منی که تو سرمای زمستون کلی راه رو توترافیک میرفتم تا فقط از پشت پنجره اتاقش یه لحظه ببینمش...برام دستی تکون بده ومن برگردم

خوشحالم که شاید این آدم بالاخره فهمیده باشه هیچی تو دنیا مطلق(یابقول خودش صفریاصد)نیست

هیچکس نمیتونه بطور مطلق چیزی رو رد یاتایید کنه

همونجور که من هیچ وقت فکرش رو هم نمیکردم یروزی عشق زندگیم برام تبدیل بشه به فقط یک شماره...

شماره ای مثل همه ی شماره های تلفنهای دیگه

 

پ.ن وای ازین بارون سرمست کننده ی بهاری...خداجونم میشه فرداهم چهارشنبه ی عاشقی منو با بوی بارونت معطر کنی؟.....

 

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1392 ساعت 22:19 توسط بیتا |


یک پست خوشمزه ی روحی

آیدا یه پست درمورد غذای جسم نوشت...یه پست خوشمزه...خیلی خوشمزه

منم یه پست خوشمزه ی روحی براتون مینویسم...

لیست زیر کتابای مورد علاقه ی منه....البته بچه های دهه ی پنجاه معمولا خوندن روبا کیهان بچه ها شروع کردن...یادش بخیر....سال۶۸ پول تو جیبی من هفته ای ۵۰تومن بود....اون وقتا ازمهرشهر بااتوبوس میومدیم ...کرایه اش ۷تومن بود....یادمه تقاطع خ والعصر وفرصت شیرازی یه پیراشکی فروشی بود...یه پیراشکی میخریدیم ۵تومن....من هرماه پول تو جیبیهام رو جمع میکردم که بیام تهران وتو خیابون انقلاب گم بشم تو کتابفروشیها...وموقع برگشت فقط ۷تومن پول داشتم واسه کرایه ی اتوبوس....اینایی که مینویسم چیزاییه که الان تو ذهنمه وخیلی دوسشون دارم...بگذریم از کتابهای فروغ وحافط ومثنوی....کتابای  ایرج میرزا وخیام و.....

!.کتابهای بارابارا دی آنجلیس بسیار روون وزیباهستن ..از اتشارات ققنوس بخرین

۲.کتاب دنیای سوفی که به شکلی زیبا فلسفه رو به تصویر میکشه

۳.کتابهای اوشو که من کلا خوره شون هستم

۴.وایِ من...پایولو کوییلو که اصلا خداست تو نوع نگارشیش....کیمیاگر..زهیر..یازده دقیقه..بریدا...مکتوب..والکیریها...ورونیکاتصمیم میگیرد بمیرد...دوشیزه پریم...هرجا ازش کتابی دیدین که نشرکاروان بود وترجمه آرش* حجازی بدون تردید بخرینش...حتما..لطفا بخرینش

۵.کتاب کوری اثر ژوزه ساراماگو...فیلمش هم ساخته شده وجفتشون بینظیرن

۶.جان شیفته اثررومن رولان

۷.کتابای گلی ترقی

۸.کتابای مسعودبهنود...سه زن  وامینه رو باید جوید

۹.خاطرات هویداروهم خیلی دوست داشتم..همینطورشوهرآهوخانوم

۱۰.کتابای نادرابراهیمی

۱۱.کتابهای سیدنی شلدون ودانیل استیل

۱۲.آناکارنینا...پر...بینوایان..کلبه عموتم...بربادرفته..مترسک...خواجه تاجدار..قلعه ی الموت...سینوهه

۱۳.آخ آخ...موش وگربه ی عبیدزاکانی رو خوندین؟اصلا دنیاییه واسه خودش

اما بین همه ی کتابای زیادی که خوندم...از راعتمادی گرفته تاااااااا یه کتاب هست که هرگز ازخاطرم نمیره...کتاب بچگیهام....

هوگو وژوزفین اثرماریا گریپه وترجمه پوران صلح کل...

میبینین بعدازهمه ی این سالها هنوز هم نویسنده اش رو بخاطر دارم وهم مترجمش رو...من تمام صفحاتش رو از برهستم

هرروز هرشب ...همیشه میخوندمش...برای ازدست دادن هیچکدوم از اسباب بازیهام..لباسهام ویا عروسکام که زیرآوار موشک تو زیرزمین خونمون دفن شد غصه نخوردم ولی اون کتاب بخشی از کودکیم بود

سالها بعدکه دوباره بخاطر آوردمش همه جارو برای خریدنش رفتم ولی گفتن دیگه تجدید چاپ نشده...ففط کانون فکری کودکان ونوجوانان یک نسخه ازش داشت...بعدتو نت سرچ کردم وپیداش کردم....ازش پرینت گرفتم وحالا این برگه ها این کلمات واین جملات ارزشمندترین دارایی من هستن

اینترنیت زیباترین یادگار کودکیم رو بهم برگردوند

 

بعدانوشت:دزیره وبربادرفته وبربلندیهای بادگیر وژوزفین...کتابای زویا پیرزادو......ایناروهم بعلاوه صدهاکتاب  دیگه خوندم...ولی خب بالاییها موقع نوشتن پست بیشتر توذهنم بود

 

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1392 ساعت 21:39 توسط بیتا |


کمی زاویه دیدمان راعوض کنیم

توضیح نوشت:دوستانی که ازین دنیای مجازی به دنیای واقعی من قدم گذاشتن میدونن من اهل تیکه انداختن وگوشه وکنایه نیستم...من بلدم که به وقتش نه بگم..پس خواهش میکنم بجای من حرف نزنید وقضاوت نکنید

من بانگاه متفاوت خودم به قضایا نگاه میکنم....خواهش میکنم چشم وزبان من نباشید

 

عموی بزرگ من صاحب ۴پسرویک دختره...دقیقا برعکس خانواده ما...

واقعیت اینه که به هزارویک دلیل من علاقه ای به ایشون ندارم ...ودرگذشته سالی یکبار اونم عید به رسم ادب بهشون سرمیزدم که بحمدلله از زمانی که رفتم آفریقا دیگه همون سالی یکبار رو هم نرفتم وایشون واهل بیتشون فکرمیکن من کماکان همونجاساکن هستم وسالی یکی دوبار میام وبرمیگردم

دخترعموی من دختری بسیار خوش زبون وشیطون ومجلس گرم کنه..ازونا که میتونه تاحدخیس کردن شلوارآدموبخندونه

۴سالی هست که ازدواج کرده ویک دخترکوچولو داره....دوسال بعداز اردواجش زخم کوچیکی بطورمرتب روی  زبونش بود وخیلی اذیت میشد...اول که فکرکرده بود گرمیش شده واین جوشه!!!!!

بعدکه باخوردن هرنوع سردی مشکل کماکان سرجاش بود به پزشک مراجعه کردوپزشک دستور تیکه بردار ی داد...

چندباراین عمل تکرار شد وسال گذشته دکتر به یه زن جوون ۲۹ساله گفت شما سرطان زبان داری!!!!!!!!!!!!

دختریکی دونه ی پدرومادر...چشم وچراغ وهمراز ۴تابرادر....مادریه دختربچه ای که هنوز یادنگرفته بود بگه مامان

من اقلا سه سالی هست که ندیدمش ولی وقتی خواهرم صحرا زنگ زد وخبر رو گفت مثل دیوونه ها راه میرفتم واشک میریختم

به ۴تاپزشک دیگه توکرج مراجعه کرد...نظرنهایی پزشکان جراحی بود...خانواده هم موافقت کردن

شبنم رو بردن اتاق عمل قبل از بیهوشی از دکترش سوال میکنه:دقیقا میخواین چیکارکنین؟

دکترمیگه کل زبون رو باید خارج کنیم...بافت لثه وفک پایین هم درگیر شده که باید تخلیه بشه

یعنی یک دختر ۲۹ساله تبدیل میشه به یک پیرزن ۹۰ساله...شبنم به دکترمیگه ...من بادخترم خداحافظی نکردم....بذارین برم وبرای بار آخر قبل از اینکه زبونم رو ازدست بدم باهاش حرف بزنم....دکتر ۵دقیقه بهش زمان میده...شبنم باهمون لباس میادبیرون واز بیمارستان فرار میکنه...برادراش توخیابون پیداش میکنن ومیبرنش خونه

نمیدونین وقتی خواهرم صحرا اینارو گفت چه حالی شدم...تا صبح توبغل بچه غول گریه کردم..هق هقم بندنمیومد

ذره ذره صحنه های بعداز عمل شبنم رو تجسم میکردم....وقتی که بچه اش میگه مامان وشبنم زبون نداره که بگه جانم

این دردناک ترین صحنه ای بود که جلوی چشمهام رژه میرفت

شبنم رفت مشهد....بچه غول باچندتاازبهترین اساتید کانسر دربیمارستان امام خمینی که مرکز کانسر درایرانه صحبت کرد ...

برای همون فرداوقت گرفت...زنگ زدم به پسرعموم وگفتم بااولین پرواز شبنم رو ازمشهدبرگردونین

شبنم ساعت ۵صبح رسید ساعت ۷صبح پزشکها دیدنش..نمونه برداشتن...عکس وآزمایشات رو دیدن

وهمگی متفق القول نظرشون این بود که فقط بخشی از زبان درگیر شده...نه فک ونه لثه ونه حتی زبان نیاز به تخلیه نداشت...

فقط بخشی اززبان باید جراحی میشد وبعدازون جلسات شیمی درمانی....

شبنم خوش زبون من حالش خوبه...خیلی خوب...اونقدر که اصلا فراموش کرد زنگ بزنه واز دخترعموش تشکر بکنه

ولی من عمیقا براش خوشحالم...برای خودم خوشحالم

کسی ازمن کمکی نخواسته بود...خودم خواستم که کاری بکنم

بیماری درد داره...هزینه داره...صبروطاقت میخواد...اما بیش ازهمه اینها درایت میخواد

آدمها مختلف ومتفاوتن....واکنششون هم به اتفاقات فرق داره....نگاه ما باهمدیگه فرق داره

من هدفم ازنوشتن این بود که بگم گریه ومویه وضجه های اون شب من نه دردی از شبنم دوامیکرد ونه باری از رودوش من برمیداشت....

اینکه کاری بکنم..پرس وجویی...آشنا وغریبه ای..چندتا تلفن...چندتاتوصیه وسفارش

اینها بود که میتونست کاری برای عزیزمن بکنه

عزیزای دل من ..وقت درد ..وقت سختی...گرفتاری...ناامیدی...بیماری.....گریه وآه وناله ونفرین واشک به هیچکار نمیاد....اینجوروقتهاست که باید بحران رو مدیریت کنید....کسی که بیمارویاگرفتاره ازخودش کاری برنمیاد...همینکه درد رو تحمل کنه وبجنگه خیلی هنرکرده

مااطرافیان هستیم که باید هزارراه نرفته بریم برای یافتن راه درست.....

آرزوی بیهوده وعبثی است که بگم الهی هیچکدومتون بیمارنشین ویادرد وبیماری اطرافیانتون رو نبیید...آرزومیکنم خداوند قبل از هر مصیبتی صبرودرایت یافتن راه درست رو بهمون ببخشه

 

پ.ن  ۱اگه بعدازنوشتن این پست  هرکدوم از دوستان تمایل داشتین من رو هم از لینکهاتون حذف کنید هیچ گله ای نیست...

همونطور که وقت لینک کردنم اجازه نگرفتید موقع حذف هم بدلخواه واختیار اینکاررو بکنید

پ.ن۲خداوند نه برای تولد کسی ازمااجازه میگیره ونه برای مرگش...مگه نه اینکه مدام ادعامیکنیم راضی هستیم به رضای خدا...پس این چه رضایتی است اگه مرتب شکایت باشه واشک ودرد وآه

پ.ن۳ بمن نگین که نمیدونم درد از دست دادن عزیز چیه که من بارها وبارها شاهد مردن وازدست رفتن عزیزانم زیر بمباران وموشک وآواربودم...بچه جنگ بیش از هرکسی میدونه مردن وازدست دادن چه معنایی داره

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392 ساعت 19:43 توسط بیتا |


گردن کی ازموباریکتره؟!!!!

خیلی ساله که کارمیکنم...کارکردن برام سخت نیست...هرچی که باشه...هرقدرکه باشه

اولین محل کارم یک مرکزنگهداری  کودکان معلول ذهنی بود....سال سوم دبیرستان بودم...دوره ی کمکهای اولیه رو درهلال احمردیده بودم بنابراین بعنوان مسیول شیفت وکنترل دارویی بچه ها اونجا استخدام شدم

۲۴ساعت شیفت و۴۸ساعت استراحت بودم...مدیردبیرستانم میدونست کارمیکنم بنابراین هوامو داشت

اونجاخیلی چیزایادگرفتم ...حتما یکی دوتا پست مفصل درموردش مینویسم...

اینو گفتم که بدونین کارکردن برام سخت نیست

اما اینروزا گاهی واقعا کم میارم....

دایم درگیردعواهای خاله زنکی میشم...دقیقا وقتی یه کارمهم دارم...وسط یه قرارداد...یه جلسه...یه هماهنگی...یهو صدای جیغ وداد میاد....مدیرداخلی میاد وگزارش میده وشکایت میکنه

صندوقدارچون از کمکی جدیدش خوشش نمیاد دفتراسنادروبهش نمیده ودرکمال پررویی هم میگه من مسیول اتاقم وباهرکسی که خودم بخوام  کارمیکنم!!!!

منشی یکی ازبخشها بانیروی جدید نمیسازه....کارمند جدید هم یواشکی تلفنهای اصلی رو از سوکت خارج کرده چون خوابش میومده!!!!!

گروه قراردادها با گروه هماهنگی جروبحث میکنن....

خلاصه که اعصاب فولادین هم باشه ذوب میشه

نه اینکه حل وفصل این دعواهاکارسختی باشه...ولی گاهی فکرمیکنم مگه من چندتاچشم دارم؟چطورمیتونم منصفانه قضاوت کنم

مگه میتونم هی بشینم وفیلمهای اتاق موینتورینگ رو عقب وجلو کنم وببینم کی چی گفته یا کی چیکارکرده؟

نیروهای قدیمیترمدعی ترهستند...گاهی هم حق دارن...نیروهای جدیدترناواردهستن ولی بیشترلج میکنن

یکی دونفررو جابجامیکنم...مجبور به اخراج یک نفرمیشم

اماهرروز قصه ی تازه ای داریم.....هرکدوم هم معتقده دیگری زیرآب زنه وخودشون تقصیری ندارن!!!!

ومن به این نتیجه میرسم که تمام مشکل از عدم تربیت ماست...درسته...ما خوب تربیت نشدیم

همونجور که گاهی برای پدرومادرخوب بودن تربیت نشدیم...همونجورکه یوقتایی برای دوست خوب بودن تربیت نشدیم

حتی گاهی برای فرزند خوب بودن هم تربیت نشدیم...خوب حالا بدون تربیت درست کارمند وکارفرماهم میشیم

مدیرومسیول وزیردست وزیرمجموعه میشیم

من میشم مدیر...تو یک روز میفهمم روسه تاازپیش فاکتورها بالغ بر ۲۵میلیون تومان ساخت وپاخت شده....میفهمم تولیست حقوق اسم سه نفرکه قبلا تسویه حساب کردن ورفتن بازهم بعنوان کارمند رد شده

متوجه میشم نیمی از هزینه تلفنهای طبقه سوم که بالغ بر ۵/۳میلیون شده تلفنهای شخصیه

خوب چیکارکنم؟

میفهمم منشی قدیمی معتادشده ویکسره سرش رومیزه وچرت میزنه

میفهمم کارمند هماهنگی اسناد بادفتراسنادرسمی یجورایی رفیق شده ووکالتهای یک شکل که همیشه هزینشون ۲۸۰۰۰تومان بوده تولیست ارسالی دفترخونه ۳۸۰۰۰محاسبه شده....

باسردفتربحث میکنم...تهدیدش میکنم که نمونه وکالتهارو میفرستم کانون سردفتران....کارمندروتوبیخ میکنم

ولی آخرش چی؟

این داستان همیشگی است...مدام تکرارمیشه

ومن درگیرم باخودم....من درست تربیت نشدم که کارمند مجموعه ی تحت نظرم چنین کارایی میکنه؟

کارمندمجموعه خوب تربینت نشده که نباید به هیچ قیمتی به مال دیگرا دست درازی کنه؟

سردفترکه زیرمجموعه ای از بخش قضایی کشوره؟

مغازه داری که بامسیول خرید تبانی میکنه وقیمت رو بالا میزنه

یا.............نه...ساده ترین راه وگزینه رو انتخاب کنم!!!!!!تقصیرروبندازم به گردن نظ*ام وآخو*ندها ورییس* جمهور!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

پ.ن خدایی حال کردم...تهدیدم کارسازبوداااااااااااا...

ممنون از همتون....لاست وپریزون برک وآناتومی گریز...فرینج وهیرو وفرندزو زنان خانه دار....سک*س اند دسیتی...فلش فوروارد... هوآی میت یورمادر...پرنده خارزار .... خون واقعی...وخون آشام رودیدم....جدیدترهارو رو کنید لطفا

مهم نوشت:هرکی پرنده خارزار رو دیده بهش توصیه میکنم کتابش رو بخونه....اون وقته که میفهمین اوج زیبایی یعنی چی...یعنی هرچقدرفیلمش رو دوست داشتین ۵۰برابر کتابش رو دوست خواهید داشت

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1392 ساعت 21:27 توسط بیتا |


فیلم وسریالیها بشتابید

آیدای عزیزم یه پست گذاشته بودراجع به رستورانهای خوب تهران

حالا من میخوام ازتون خواهش کنم فیلمهاوسریالهای خوبی رو که دیدین بهمدیگه معرفی کنیم(لطفافقط خارجی هارو)

همسرجان سابق یک اتاق داره که دقیقا۷۰تا کارتن موزی توش هست که پرازفیلم وسریاله

یعنی هرماه جدیدترین فیلمهاوسریالهای روز رومیخره

ولی اونقدر بیمعرفته که نه وقت داره خودش ببینه ونه بما میده که ببینیم

هردفعه هم میگه گذاشتم واسه وقتی که دیگه کاری نداشته باشم!!!!!

که این معنیش یعنی برای هیچ وقت!!!!!

البته شاخ نبات یکی دوباری موفق شده چندتاییش رو بگیره...واین یعنی خاطرش خیلی واسه باباش عزیزه

حالا دوستان یاری کنید وتنبلی رو کناربذارین ودانسته هاتون رو باماشریک بشین

خوانندگان خاموش ...بله باشماهستم...اگه مشارکت نفرمایید پاسخ رودریک پست جدای رمزی میذارم وحالتون گرفته میشه...ازماگفتن بود دیگه

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1392 ساعت 21:25 توسط بیتا |